تبليغاتX
بهانه
 کم کم یاد خواهی گرفت

تفاوت ظریف میان نگهداشتن یک دست و زنجیر کردن یک روح را

اینکه عشق تکیه کردن نیست و رفاقت اطمینان خاطر

و یاد میگیری که بوسه ها قرارداد نیستند

وهدیه ها معنی عهد و پیمان نمیدهند

کم کم یاد میگیری

که حتی نور خورشید هم می سوزاند اگر زیاد آفتاب بگیری

باید باغ خودت را پرورش دهی به جای اینکه

منتظر کسی باشی تا برایت گل بیاورد

یاد میگیری که میتوانی تحمل کنی

که محکم باشی پای هر خداحافظی

کم کم یاد میگیری که خیلی می ارزی

 

+ نوشته شده توسط ندا در دوشنبه 30 خرداد1390 و ساعت 10:12 |
پنجشنبه گذشته واسه من روز خوبی بود. بعد از مدت ها دوستان دوران دانشگاه دور هم جمع شدیم و همدیگر و دیدیم . خیلی خوب بود ، بعضی ها عوض شده بودن و بعض ها هم همون بودن که بودن.

دو سه نفری هم ارشد قبول شده بودن و داشتن درس میخوندن ، دوتا از پسر ها هم رفته بودن سربازی، آخی...دلم واسشون سوخت ولی انگار خودشون راضی بودن. خدا رو شکر از ازدواج هیچکدوم هم خبری نبود نه پسرامون نه دخترامون!!

به هر حال روز خوبی بود. شما ها هم اگه فارغ التحصیلید بد نیست از این دوره ها داشته باشید. هیچی هم که نداشته باشه لا اقل از حال هم که با خبر میشین، نه؟؟

 

+ نوشته شده توسط ندا در پنجشنبه 22 اردیبهشت1390 و ساعت 10:22 |
سلام به دوستای خوبم

من اومدم. منو دریابید.

+ نوشته شده توسط ندا در شنبه 3 اردیبهشت1390 و ساعت 15:53 |
  • اشک زیباست ؟ نه

          چون لبخند از آن زیباتر است

         پس بخند چون دنیا در دستان من و توست

  • دیروز را به خاطره ها بسپار

         فردا بی رحم است فراموشش نکن

         اما آنی را دریاب که ناب است

         لحظه از آن توست، چرا که دنیا در دستان من و توست

  • در چشمانم خوب بنگر

        خود را در آن می بینی و من تو را

        تو دنیای منی و من دنیای تو

        دیدی ؟! حتی دنیا هم در دستانمان نیست

        دنیا در چشمان من و توست

  •  بخشنده باش

       نگاه مهربانت را ، عشق ، دست نوازشت را ببخش به دنیایت

      یادت باشد نگاهت در چشم کسی گره نخورد، چون دنیایت را خواهد دزدید

  • مراقب چشمانت باش

      چشمان تو دنیای توست و دنیای تو همیشه در انتظار چشمانت

                                                                                                         ندا

+ نوشته شده توسط ندا در شنبه 3 اردیبهشت1390 و ساعت 15:34 |
سلام به همه دوستای عزیز و نازنینم

از این که چند وقت نبودم از همتون معذرت می خوام الانم اومدم فقط بگم باز هم چند وقت نیستم . فعلا یه مشکلی پیش اومده منتظرم رفع شه تا با خیال راحت برگردم.

دوستان نگران نباشن، هنوز زنده ام.

همتونو دوست دارم، منتظرم باشین تا برگردم.

+ نوشته شده توسط ندا در چهارشنبه 13 مرداد1389 و ساعت 15:30 |

............اکثر مردم همین طورند . دوستی و ارادت آنها مولود غرض شخصی و منفعت مادی است . هر کس به شما چربتر سلام کرد ، یقین بدانید قبایی برای شما دوخته است و هر کس اظهار ارادت بیشتر کرد، قیچی خود را به کیسه شما نزدیک  تر میکند.

شرافت و بی شرفی  کلمات ریاکارانه ای است که با آن انسان ، خود و دیگران را فریب میدهد . میگویند بی عفتی و بی ناموسی بد است  ، آخر برای چه بد است؟ جامعه چه مزیتی برای زن های نجیب و چه مجازاتی برای فاحشه ها قایل شده ؟ شما یک زن خوشگل به من نشان دهید که از فاحشگی ضرر دیده باشد . یک دوریالی را سراغ دارید که چون تحصیلش از راه نامشروع بوده در بازار به جای یک ریال برداشته باشند ، آن وقت من به شما قول میدهم که روز شکست و انحطاط بی ناموسی و بی شرفی شروع شده است. دست چلاق بد است برای اینکه نمی شود با آن کار کرد ، چشم کور بد است برای اینکه نمی شود با آن چیزی دید ، ولی پول بی شرفی بد است، برای چه؟

....اگر بنده و جنابعالی آدم نکشته ایم ، نه از نظر اینکه فطرتمان آدمکش نبوده و میل به قتل نفس نکرده ایم . ما هم مکررا اتفاق افتاده که آرزوی کشتن کسی را داشته بلکه می خواستیم خون او را بمکیم ولی وقتی که عواقب آن را در نظر گرفته و فکر مجازات را نموده ایم ، عنان نفس سرکش را نگاه داشته ایم.

......شما دارای هر سابقه ای و اخلاقی باشید ، دزد گردنه باشید یا جبرئیل امین ، عالم باشید یا جاهل  ، فهیم باشید یا احمق ، اصیل باشید یا بی پدر و مادر، شریف باشید یا بی شرف ، هر چه هستید و هر چه باشید هر جا بروید همه می پرسند : چه داری؟ هیچ کس نخواهد گفت : از کجا آورده ای؟

"محمد مسعود دهاتی" برگرفته از کتاب اشرف مخلوقات

+ نوشته شده توسط ندا در یکشنبه 27 تیر1389 و ساعت 13:0 |

بنا به درخواست برخی از دوستان مبنی براینکه شناخت کاملی از استاد ابوالقاسم حالت نداشتند براین شدم تا به طور هرچند مختصر به زندگی ایشان اشاره ای کنم که باهم در زیر میخوانیم:

ابوالقاسم حالت با نام اصلي عبدالله فرد متخلص به حالت ، فرزند محمد تقي حالت در سال 1298ه.ش در تهران متولد گرديد . پس از به پايان رساندن تحصيلات به شاعري پرداخت و در انجمن هاي ادبي و از جمله انجمن ادبي ايران راه يافت .

 وي از سال 1317ه.ش همكاري خود را با مطبوعات آغاز كرد و اين همكاري براي اولين بار در هفته نامه فكاهي « توفيق » كه مديريت آن به عهده حسين توفيق بود شروع شد و بحر طویل‌های خود را با امضای هدهد میرزا و اشعارش را با اسامی مستعار خروس لاری ، شوخ ، فاضل ماب و ابوالعینک به چاپ می‌رساند .از جمله مشغوليت هاي ديگر وي ترانه سازي بود . در واقع با سرودن ترانه هاي فكاهي از اوضاع سياسي و اجتماعي آن دوره انتقاد مي كرد . يكي ديگر از فعاليت هاي فرهنگي حالت ، كارهاي هنري در جامعه باربد بود كه با مديريت اسماعيل مهرتاش اداره مي شد . او هچنين براي مدتي با راديو تهران همكاري داشت سپس باستخدام شركت نفت در آمد.

 حالت در آغاز« انقلاب اسلامي» ، سرود جمهوري اسلامي را ساخت و در نوزدهم آبان 1370 ه.ش طي مراسمي كه در تالار بانك ملي براي بزرگداشت او برگزار شد از وي تجليل به عمل آمد . ابوالقاسم حالت در رشته زبان و ادبيات تحصيلات عالي كرد و به سه زبان عربي و انگليسي و فرانسوي تسلط داشت و چندين كتاب از نويسندگان انگليسي و فرانسوي را ترجمه نمود. وي در 3 آبان 1371 ه.ش بر اثر سكته قلبي دار فاني را وداع گفت .

بحر طويل نيز يكي از قالبهاي ادبي است كه ابوالقاسم حالت با استفاده از آن، به بيان نكات اخلاقي و اجتماعي مورد نظر خويش در مجلات طنز به خصوص توفيق مي پرداخت. که من در اینجا نمونه ای از آن را آورده ام:

معجزه شهر
آن شنيدم كه يكي مرد دهاتي هوس ديدن تهران سرش افتاد و پس از مدت بسيار مديدي و تقلاي شديدي به كف آورد زر و سيمي و رو كرد به تهران، خوش و خندان و غزلخوان ز سر شوق و شعف گرم تماشاي عمارات شد و كرد به هر كوي گذرها و به هر سوي نظرها و به تحسين و تعجب نگران گشت به هر كوچه و بازار و خيابان و دكاني.
در خيابان به بنايي كه بسي مرتفع و عالي و زيبا و نكو بود و مجلل، نظر افكند و شد از ديدن آن خرم و خرسند و بزد يك دو سه لبخند و جلو آمد و مشغول تماشا شد و يك مرتبه افتاد دو چشمش به آسانسور، ولي البته نبود آدم دل ساده خبردار كه آن چيست؟ براي چه شده ساخته، يا بهر چه كار است؟ فقط كرد به سويش نظر و چشم بدان دوخت زماني.
ناگهان ديد زني پير جلو آمد و آورد بر آن دگمه ي پهلوي آسانسور به سرانگشت فشاري و به يك باره چراغي بدرخشيد و دري وا شد از آن پشت اتاقي و زن پير و زبون داخل آن گشت و درش نيز فرو بست. دهاتي كه همان طور بدان صحنه ي جالب نگران بود، زنو ديد دگر باره همان در به همان جاي زهم وا شد و اين مرتبه يك خانم زيبا و پري چهر برون آمد از آن، مردك بيچاره به يك باره گرفتار تعجب شد و حيرت چو به رخسار زن تازه جوان خيره شد و ديد در چهره اش از پيري و زشتي ابداً نيست نشاني.
پيش خود گفت كه:«ما در توي ده اين همه افسانه ي جادوگري و سحر شنيديم، ولي هيچ نديديم به چشم خودمان همچه فسون كاري و جادو كه در اين شهر نمايند و بدين سان به سهولت سر يك ربع زني پير مبدل به زن تازه جواني شود. افسوس كزين پيش، نبودم من درويش، از اين كار، خبردار، كه آرم زن فرتوت و سيه چرده ي خود نيز به همراه درين جا، كه شود باز جوان، آن زن بيچاره و من سر پيري برم از ديدن وي لذت و، با او به ده خويش چو برگردم و زين واقعه يابند خبر اهل ده ما، همه ده بگذارند، كه در شهر بيارند زن خويش چو دانند به شهر است اتاقي كه درونش چو رود پيرزني زشت، برون آيد از آن خانم زيباي جواني»!!


+ نوشته شده توسط ندا در یکشنبه 13 تیر1389 و ساعت 15:47 |

هیچ شهری در اروپا باب طبع ما نبود                

چیزهایی هست در اینجا که در آنجا نبود

هیچ شهرش آفتاب کشور مارا نداشت                   

 اندر آنجا نور خورشید جهان آرا نبود

این پلوها و خورش ها کس نمیدانست چیست              

حرف آش رشته و آش ابودردا نبود

قرمه سبزی یا فسنجان ، اشکنه یا آبگوشت              

یا هلیم و کاچی و بورانی و حلوا نبود

نان نمیخوردند و گاهی هم که میخوردند نان             

نان تفتان یا که نان سنگک اعلا نبود

بر در دکان نانوایی ندیدم ازدحام                   

 بر سر یک یا دو نان بین سه تن دعوا نبود

هر نفس بیکاره در راهم نمی گردید سبز              

 هر قدم پیشم گدایی بی سرو بی پا نبود

بعضی جاها گاهگاه افزون زحد می شد شلوغ  

  لیک دزدو جیب بر در آن شلوغی ها نبود

هر زبردستی نمی شد خصم جان زیر دست       

هر قوی در زورگویی سخت بی پروا نبود

بهر هر کس کار بود و مزد بود و رزق بود       

هیچکس را بهر نان و گوشت واویلا نبود

پیش مردم حیله و کذب و ریا رونق نداشت              

 بین آنان آنچه رایج گشته بین ما نبود

                                                                                     ابوالقاسم حالت

+ نوشته شده توسط ندا در چهارشنبه 9 تیر1389 و ساعت 15:58 |

گاه می اندیشم معنی زندگی و زندگی کردن در چیست؟

این منم در پی او ، یا که او در پی من می گردد؟

من چه سرگردانم.......

بارها خوانده ایم ،

زندگی سوختن و ساختن است ، زندگی تجربه آموختن است

خوب چه شد تجربه و سوختن و ساختنم ؟

به کجا رفت همه ی زندگی ام؟

من چه سرگردانم.......

صبح بیدار شو و رو سر کار

عصر برگرد تو خسته ، پی خواب

نوبتی صبح سرکار شب تو بخواب ، هی شود این تکرار

من چه سرگردانم.......

این همه کار کنی جان بکنی ، غم دنیا تو به یکجا بخوری

نه یه لبخند تو به یارت بزنی ، دست گرمی تو به یاری فشری...

تا بخواهی تو کنی یاد از عیش و طربت

 شده است آخر ماه ، ماهیانه نگرفته ، جیب رفته ته چاه

تن و جانم خسته چه بسا بدتر از آن ، فکر هم ، هست خسته

من چه سرگردانم.......

 تو بگو جان دلم ، معنی زندگی و زندگی کردن این است؟

که در آخر باز هم هشت تو ، در گرو نه باشد؟

 من چه سرگردانم.......من چه سرگردانم.......

 

                                                                          ندا

 

 

+ نوشته شده توسط ندا در یکشنبه 30 خرداد1389 و ساعت 10:35 |

-         بابای من شصت و دو سالشه

-         بابای من شصت وپنج سالشه

-         دروغ نگو بابای تو شصت وپنج سالش نیست ،  شصت سالشه

-         نخیر ، دروغگو هم خودتی ، اصلا تو دروغ میگی

-         اگه راست میگی دهنتو باز کن زبونتو ببینم....مامانم میگه هرکی دروغ بگه زبونش قطع میشه ، دهنتو باز کن..

-         آآآآآ ..دیدی زبونم قطع نشده دیدی راست گفتم ، خیط شدی؟

دیروز بعد از ظهر می خواستم برای نیم ساعتم که شده چشمانم را روی هم بگذارم تا کمی استراحت کنم ، اما امان از دست دنیای بچگی و امان از شور و انرژی کودکانه!!

این ها حرف هایی بود که کودکان آپارتمان کنار منزلمان در حیاط با هم میزدند و من در اتاقم شنونده صدای نازک کودکیشان بودم  که چه زیبا و با چه هیجانی  مشغول بحث کردن بودند و دنیای کوچک خود را به رخ هم میکشیدند.

دلم در هوای کودکی به پرواز درآمد وقتی دیدم این کودکان چه صادقانه دنیای خود را با الفاضی ساده بیان می کنند.

هوای کودکی هوای پاکیست ، ناب و دست نیافتنی. کاش زمانی که کودک بودیم ، مراقب حالمان هم می بودیم ، کاش می توانستیم آن را در مغزمان ، در این ذهن پر هیاهو  بکر و دست نخورده باقی می گذاشتیم و خود بزرگ شده اما از رشد امانت ذهنیمان ، حال کودکیمان ، ممانعت می کردیم.

وقتی داشتم صدای بچه ها رو از اتاقم میشنیدم ، دوست داشتم منم برم پیششون و بگم ، بابای من فقط وفقط پنجاه و سه سالشه از بابای همه شما هم جوون تره ، اگرم باور ندارین بیاین زبونمو نگاه کنید ، ببینید قطع نشده؟؟

حالا میرید دوچرخه هاتونو بیارید باهم بریم این سر بالایی بالای کوچه ، بعد از اون بالا دستامونو از روی فرمون ول کنیم با سرعت بیایم پایین؟ من که می دونم شما مثل من نمی تونید دست ول دوچرخه سواری کنید.( ما اون موقع میگفتیم دست ول)

"یادمه کوچیک که بودیم با پسرای کوچه، ایمان آقا سید( یادش بخیر شنیدم پدر سوخته با یکی از دختر های محلمون که چند سال بعد  اومدن تو محل ، تازگی ها نامزد کرده)،مجید، محمد رضا و یکی دو تای دیگه که اسمشون یادم نیست  (اون موقع تنها دختر کوچه من بودم) همه با هم  ساعت پنج شیش بعد از ظهر قرار میگذاشتیم  با دوچرخه هامون میرفتیم تو سر بالایی  بالای خونه . بعد مسابقه میگذاشتیم ببینیم کی میتونه مدت بیشتری از همه بدون اینکه دستش رو فرمون باشه ، همون دست ول ، برونه. اکثر اوقاتم من میبردم، دیگه حرفه ای شده بودم. البته هنوز آثار شیطنت ها و حرفه ای گریهام روی زانوم قابل رویت اند. واقعا هوای کودکی چه هوایی بود یادش بخیر........."

.........به هر حال  حیف ، نه تونستم برم تو حیاط پیششون ، نه تونستم دوچرخه سواری کنم ، نه تونستم جوونی بابامو به رخشون بکشم و نه تونستم حتی یه ربع استراحت کنم.

تازه به  یه چیز دیگه ای هم فکر کردم ، اونم اینکه خدا کنه این بچه های کوچولو سن باباهاشونو واقعا دروغ گفته باشن چون  این دل های کوچیک اصلا به این باباهای بزرگ نمی خورد!!!

+ نوشته شده توسط ندا در یکشنبه 16 خرداد1389 و ساعت 15:59 |


Powered By
BLOGFA.COM